تبليغاتX
قلم و اطلاع رساني آزاد

یکشنبه 20 آذر1390

خلاصه تحقيق اصول کار مرجع شناسي، مركز اطلاع رساني شركت ايران خودرو استاد خانم دکتر وزیر پور

باسلام و احترام:

خلاصه تحقيق اصول کار مرجع شناسي، مركز اطلاع رساني شركت ايران خودرو

استاد خانم دکتر وزیر پور

 

           لطفا برای مشاهده موضوع به ادامه مطلب مراجعه فرمایید. باسپاس 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:50 |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 دی1388

سکوت، سكوت، سكوت و ديگر هيچ ....

سکوت واژه گوياست.

همیشه می گفتم، سکوت؟ محال است، سکوت عین زوال است ،سکوت نفس رضایت، سکوت عین قبول است.

علي ايحال هميشه سکوت معنای رضایت نمی دهد! آری سکوت هرگز دلیل پایان نیست و در واقع پشت آن غوغایی نهفته است. به حرف هايم  که برمي گردم هراس دیروز را می بینم، دیروز پر از حرف ها بودم و ناگهان حالا، سکوت کلمات مرا در خود گرفته اند...

آسمان را فراموش کرده ام، چشم به زمین دوخته ام و آواز سکوت می خوانم. یاد گرفته ام آواز سکوت را با لبهایی بسته بخوانم.

شايد خدا خواست که نباشد اما من خواستم باشد و همین لحظه به لحظه مرا در سکوتی ژرف فرو می برد.

می گویند حقیقت تو را به ساحت سکوت می کشاند، اما من حقیقتی نیافتم و ساکت شدم و یا شاید خسته ی این راه! ....

اما همواره معتقدم كه بلندترين فرياد سكوت، سكوت، سكوت است و ديگر هيچ ....

 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 7:58 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 28 خرداد1388

آدم و دنيا

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

"بيا ! كاري برايت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم. ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

پسر قبول كرد  و پدر دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم.

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه 9 خرداد1388

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی را تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد
.
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد
.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.


قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 23 بهمن1387

متشکرم

(اثری از آنتوان چخوف)

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

 به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

 -  چهل روبل .

 -  نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

 شما دو ماه براي من كار كرديد.

 -  دو ماه و پنج روز

 -  دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

  سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد. ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 1:53 |  لینک ثابت   •