تبليغاتX
قلم و اطلاع رساني آزاد

پنجشنبه 28 خرداد1388

آدم و دنيا

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

"بيا ! كاري برايت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم. ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

پسر قبول كرد  و پدر دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم.

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:10 |  لینک ثابت   • 

شنبه 9 خرداد1388

ابراز عشق

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی را تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند . یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد
.
همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد
.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است ! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.


قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 23 بهمن1387

متشکرم

(اثری از آنتوان چخوف)

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

 به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

 -  چهل روبل .

 -  نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

 شما دو ماه براي من كار كرديد.

 -  دو ماه و پنج روز

 -  دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

  سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد. ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 1:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 10 بهمن1387

تست هوش - ما چقدر عاقلیم؟

 امام رضا علیه السلام در حدیثی بسیار زیبا که در تحفت العقول آمده است  ویژگیهای ده گانه عاقل را چنین برشمردند.

عن الرّضا علیه السلام:

لا یتـم عَقل إمـرء مُسلـم حتـّى تكونَ فیه عَشر خِصـال- اَلخیــرُ مِنـهُ مـأمــُول - وَ الشّر منهُ مأمـُون - یَستكثِر قلیلُ الخیر مِن غیره - وَ یَستقل كَثیرُ الخیر مـِن نفسه - لا یسام من طلب الحـوائج الیه - و لا یمل مـن طلب العلـم طول دهره - الفقرفى الله احبّ الیه مِن الغنى - و الذّل فى الله احب الیه مـن العز فى عدوه - و الخمـول اشهى الیه من الشهره - ثـم قال علیه السلام العاشرة و ما العاشرة؟ - قیل له: ما هى؟ - قال علیه السلام: لایرى احدا إلا قال: هو خیر منى و اتقى 

ترجمه:

عقل شخص مسلمـان تمـام نیست, مگر ایـن كه ده خصلت را دارا بـاشـد:

ـ از او امید خیر باشد

ـ از بدى او در امان باشند

ـ خیر اندك دیگرى را بسیار شمارد

ـ خیر بسیار خود را اندك شمارد

ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود

ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود

ـ فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد

ـ خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد

ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد

ـ سپس فـرمـود: دهمى چیست و چیست دهمى ؟ به او گفته شـد: چیست؟

فـرمـود: كسی را ننگـرد جز ایـن كه بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیز كـارتـــر است.

                                                                             تحف العقول،ص443

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 17:40 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 19 دی1387

سه گام 9

***هوالحق***

*** حركتي به سوي حقيقت ***

فرقي نمي‌كند

گودال آبي كوچك باشي

يا درياي بيكران

 زلال كه باشي آسمان در توست .

                             گـــام اول

 

هيچ چيز واقعا خراب نيست !

حتی ساعتيكه از كار افتاده ، دو بار در روز

زمان را درست نشان می دهد .

  اديسون                     گـــام دوم

  

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن .

 خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند، ولی نسوزاند .

                                گـــام سوم
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 11 دی1387

زندگي كن چنانكه بايد....

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم ........
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید:خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتا" گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید ..... و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند.
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید..........

زندگی کن....  زندگی همینه.....

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 5:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 دی1387

حکایت زندگی

 تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 20:54 |  لینک ثابت   • 

شنبه 30 آذر1387

آيا خدا با بندگان خود سخن ميگويد ؟

روزي خواجه حسن مودب شنيد كه عارفي بزرگ به نام ابوسعيد ابوالخير به نيشابور آمده و منبر ميرود و موعظه ميكند و از فكر و دل اشخاص خبر ميدهد ؛ خواجه حسن مودب كه يكي از مخالفين اهل عرفان بود و پول و ثروت دنيا او را مست كرده بود ؛ اين گونه سخنان را باور نمي كرد و آنها را غير واقعي مي دانست و بعلت كنجكاوي به شهرت ابوسعيد ؛ خواجه به مجلس ابوسعيد رفت و به سخنان او گوش داد ؛ در ميان سائلي برخاست و گفت : كمكم كنيد لباس ندارم .  ابوسعيد از مردم امداد طلبيد و باز خواجه مودب با خود فكر كرد :

"خوب است لباس خود را به او بدهم " و دوباره فكر اوليه بر او غلبه كرد كه اين لباس گرانقيمت است و..... تا سه بار سائل كمك خواست و اين فكر مدام به مودب خطور كرد .

در اين بين پير مردي كه كنار خواجه مودب  نشسته بود از ابوسعيد  پرسيد:

آيا خدا با بندگان خود سخن ميگويد ؟

ابوسعيد گفت : بلي ! صحبت ميكند كما اينكه در همين ساعت ؛ خداوند به مردي كه پهلوي تو نشسته است سه بار فرمود : اين لباس را به سائل بده ولي او گفت اين لباس را از آمل برايم آورده اند و خيلي گرانقيمت است و آن را نداد

شيخ حسن مودب كه اين سخن بشنيد ؛ لرزه بر اندامش افتاد و برخاست و پيش شيخ رفت و بوسه بر دست شيخ زد و لباس خود را فوري به آن سائل داد و در زمره ارادتمندان شيخ قرار گرفت و...............

 آيا تاكنون شما نيز متوجه  نداي خداوند شده ايد ؟

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 2:10 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 19 آذر1387

سه گام 8

***هوالحق***

*** حركتي به سوي حقيقت ***

دنيا دو روز است

 يک روز با تو و روز ديگر عليه تو

 روزي که با توست مغرور مشو

و روزي که عليه توست نااميد مگرد

زيرا هر دو پايان پذيرند .

  « امام علي (ع) »     ‘گـــام اول

                                                  

  بـگذاريد و بـگذريد

 بـبينيد و دل نـبنديد 

چشم بيـندازيد و دل نبـازيد

كه ديـر يا زود بايد گـذاشت و گـذشت .

 « امام علي (ع) »      گـــام دوم

 اشکـها خشک نمی شوند

مگر بر اثر قساوت قلبـها

و قلبـها سخت و قسی نمی گردد مگر به سبب زيادی گناهان .  

 « امام علي (ع) »       گـــام سوم

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 2:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 5 آذر1387

هنر مداد بودن

   درمداد پنج صفت موجود هست که برای زیست اثربخش باید به چنگش آورد.

اول: هرمداد کاری از یک اثر ساده (بی مفهوم و بی ارزش) تا یک شاهکار(چه یک آثار ادبی، چه یک تحلیل سیاسی،اقتصادی، علمی،... تا یک تصمیم مهم) می تواند خلق کند اما هرگز فراموش نمی شود که دستی وجود دارد که هرحرکت او را هدایت می کند.

" به باور نگارنده برای من وشما این دست  خدا است."

دوم: مداد گاهی ازآن چه می نویسد دست کشیده و ناچارا به مداد تراش رجوع می کند . این زمان رنج وسختی مداد است  اما حاصل تیزترشدن نوک اوست. و اثری که از خود به جای می گذارد  ظریف تر،باریک تر و درنتیجه زیبا تر(تو بخوان گزیده تر) خواهد بود ،پس بدانید  باید رنج هایی تحمل شود تا زخاک گوهر کیمیا شود ،به واقع در رنج ها ست که فولاد آبدیده می شود و انسانی بهتر ،کامل تر و ظریف تری ظهور می کند.

سوم: نوشتن با مداد همیشه این اجازه را به نویسنده(خالق اثر) می دهد که برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کند و این امتیاز یکی از بهترین های مداد است(روحیه ی انتقاد پذیری و اثر دادن بی وقفه ی پاک کردن اشتباه و بسترسازی خلق اثر بهتر ودرست ).

چهارم: در خلق اثرش  چوب یا شکل خارجی مداد چندان مهم نیست. ذغالی اندرونی اش است که اهمیت دارد. این نشان از این دارد که در خلق شاهکار باید به اندرون نظر دوخت (مضمون) نه ظاهر (شکل) به عبارتی توانایی درونی  همیشه از زیبایی های ظاهری مهم تر است.

و بالاخره صفت پنجم: مداد با هر حرکت همیشه اثری از وجودش به جا می گذارد . پس بدانید  با هر حرکت و تصمیم از خود ردی بهر حال   به جا می گذاریی. سعی داشته باشید حرکات تان هشیارانه باشد. مراقب باشید، همیشه به اثری که از خود بر جای می گذارید حساس بوده و دقت کافی داشته باشید. 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:17 |  لینک ثابت   •