تبليغاتX
قلم و اطلاع رساني آزاد

چهارشنبه 29 خرداد1387

حكمت

بلبل را ببین که حتی در قفس هم می خواند.
پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی کشد.
طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده اش نساخته.
زرافه را ببین که هرگز گردن کشی نمی کند.

                                                                                        

                 
کرم را ببین که بی دست و پا بودنش، او را از حرکت باز نداشته.
جغد را ببین که شب ها چگونه به مراقبه مشغول است.
عقاب را ببین که چگونه چشمانش را به هدفش دوخته است.
سگ را ببین که تو نجسش می خوانی اما او به تو وفادار مانده.
گوسفند را ببین که چگونه قربانی خوشی ها و نا خوشی های توست
زنبور را ببین که چگونه از گل شهد برمی آورد و از دشمن دمار.
لاک پشت را ببین که چگونه شجاعانه به جای لاک دیگران درلاک خود پنهان شده.
پشه را ببین که چگونه غرور و عظمت تو را در هم می شکند و خشم نهفته ات را بیرون می ریزد.
ماهی را ببین که چگونه سودای کرمی کوچک او را به دام می اندازد.
اسب را ببین که چگونه از روی نجابت به ولی نعمت خود خدمت می کند

و اما:                                     


کرکس را نبین که پیوسته در انتظار مرگ دیگران است.
طوطی را نبین چرا که بی اندیشه هر گفته ای را تکرار می کند.
کفتار را نبین چرا که خفت ریزه خواری می کشد.
ملخ را نبین چرا که تاراجگر زحمات دیگران است.
عنکبوت را نبین چرا که تنها به فکر بنای خانه ی خود است.
عقرب را نبین چرا که در دشواری ها به جای حل مسئله، حلال مسئله را می کشد.
و پرندگان را ببین که چگونه به هنگام آشامیدن، نظری نیز به آسمان  دارند.

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:3 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 2 خرداد1387

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین

 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست، او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل  ازدواج  کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد.

ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی  است که در دنیای  سینما  مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی   رسیده و  در  محافل  هنری  روی او  حساب می کنند چند  سال  پیش  وقتی جرالدین تازه میخواست وارد عالم  هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار  زیبا ترین و  شورانگیزترین نامه های  دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

 ژرالدین دخترم                                            
اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما
تصویر تو آنجا روی میز هست ، تصویر تو اینجا  روی  قلب من  نیز هست ، اما  تو  کجایی ؟ آنجا  در صحنه  پر شکوه  تئاتر  هنرنمایی    می کنی ؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت  هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران  گاه  تو را  به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی  زمین بیا و  زندگی  مردمان  را تماشا کن : زندگی  آن  رقاصان  دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم  گرسنگی  را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که  اقیانوسی از غرور در دلش  موج   می زند اما سکه صدقه رهگذرخودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد. .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:9 |  لینک ثابت   •