تبليغاتX
قلم و اطلاع رساني آزاد

پنجشنبه 30 آبان1387

تنازع برای بقا ( چابك بودن ) :

هر روز صبح در گوشه‌اي از صحراي آفريقا غزالي از خواب بيدار مي‌شود. غزال مي‌داند كه در آن روز بايد چالاكتر از همه درندگان تيزرو باشد و گرنه مرگ، او را خواهد بلعيد.

در گوشه‌اي ديگر از اين صحرا هر روز شيري از خواب بيدار مي‌شود كه مي‌داند بايد يكي از آهوان تيزپا را به چنگ آورد وگرنه بايد منتظر مرگ باشد!

مهم نيست ما شير باشيم يا غزال. مهم اين است كه بدانيم بايد هر روز چابكتر از روز قبل باشيم . 
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 11:14 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 26 آبان1387

سه گام 7

 ***هوالحق***

*** حركتي به سوي حقيقت ***

برای کشف اقيانوس های جديد

بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد

اين جهان ، جهان تغيير است نه تقدير !

 تولستوي                                      گـــام اول                                                   

  مردم اشتباهات زندگی خود را

روی هم می ريزند و از آنها غولی بوجود می آورند

که نامش تقدير است .

  جان اوليور هاينز                           گـــام دوم

 

جاده ي خوشبختي در دست تعميره !

 دور بزن برگرد ، اين اسمش تقديره ...

                                              گـــام سوم

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 21 آبان1387

يك داستان ساده، ....

 يك داستان ساده، براي آن كه بفهميم منشاء بحران مالي امروز جهان چيست؟!

يك روز مردي از شهر به يك روستا در هند آمد و گفت به هر كس كه ميموني را بگيرد و براي من بياورد 10 دلار مي دهم.

روستاييان براي گرفتن ميمونها هجوم بردند و چندين ميمون براي او گرفتند.

روستاييان سرخوش از گرفتن ده ها دلار به خانه هايشان بازمي گشتند كه مرد گفت هر كس ميمون بيشتري بياورد به او 20 دلار مي دهم. بار ديگر روستاييان براي گرفتن ميمونها به جنگل كنار خانه شان هجوم بردند و تعدادي ميمون ديگر براي مرد شهري گرفتند.

مرد كه ديد روستاييان دست از كار كشيده اند پيشنهاد كرد سي دلار بابت هر ميمون خواهد پرداخت. فرداي آن روز روستاييان براي گرفتن ميمون ها هجومي ديگر آغاز كردند.

مرد قيمت را تا 40 و 50 دلار براي هر ميمون افزايش داد و روستاييان حريصانه ميمون هاي اطراف را شكار مي كردند. البته تعداد ميمونها تمامي نداشت و آنها مي توانستند هزاران ميمون ديگر را بگيرند.

در حالي كه قيمت ميمون به 50 دلار رسيده بود، مرد به سمت شهر رفت تا فردا بازگردد و ميمونهاي بيشتري را به قيمت 50 دلار بخرد.

در اين حال، دستيار او به روستاييان رو كرد و گفت بياييد همين ميمونها كه توي قفس مرد شهري هستند از من 35 دلار بخريد تا فردا به مرد شهري 50 دلار بفروشيد! روستاييان ذوق زده ميمونها را 35 دلار خريدند و منتظر صبح فردا شدند. اما فردا صبح خبري از مرد شهري و دستيار او نبود و هزاران ميمون در منزل و اطراف خانه روستاييان جيغ مي كشيدند!

خوب، به وال استريت خوش آمديد!!!
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 2:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 13 آبان1387

در راه زندگي، تند نران!

روزي‌، مديري‌ بسيار ثروتمند و سرشناس‌ از خياباني‌ عبور مي‌كرد. او سوار بر اتومبيل‌ گرانقيمتش‌سريع‌ رانندگي‌ مي‌كرد و از راندن‌ آن‌ لذت‌ مي‌برد. البته‌ مراقب‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ گاه‌ و بيگاه‌ از گوشه‌ و كنارخيابان‌، به‌ وسط خيابان‌ مي‌پريدند كه‌ ناگهان‌ چيزي‌ ديد. اتومبيل‌ را متوقف‌ كرد ولي‌ متوجه‌ كودكي‌ نشد. در حالي‌ كه‌ حيرت‌ زده‌ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ مي‌كرد، ناگهان‌ آجري‌ به‌ در اتومبيل‌ خورد و آن‌ را كاملا قر كرد! ازفرط خشم‌ و عصبانيت‌ از اتومبيل‌ پياده‌ شد و يقه‌ اولين‌ كودكي‌ را گرفت‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ ديد. بعد درحالي‌ كه‌ او را محكم‌ تكان‌ مي‌داد، فرياد كشيد: “اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ تو كه‌ هستي‌؟ مگر عقلت‌ رااز دست‌ داده‌اي‌؟ مي‌داني‌ اين‌ اتومبيل‌ چقدر ارزش‌ دارد؟ و تو چه‌ خسارتي‌ با زدن‌ آجر و قر كردن‌ در آن‌به‌ بار آورده‌اي‌؟”

    پسربچه‌ كه‌ شرمنده‌ به‌ نظر مي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ بغض‌ كرده‌ بود، گفت‌: “آقا، خيلي‌ معذرت‌مي‌خواهم‌. فقط يك‌ لحظه‌ به‌ حرف‌هايم‌ گوش‌ كنيد. به‌ خدا نمي‌دانستم‌ چه‌ كار ديگري‌ بايد انجام‌ دهم‌.چاره‌اي‌ نداشتم‌. آجر را پرت‌ كردم‌، چون‌ هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نشد بايستد و كمكم‌ كند”... .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 22:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 آبان1387

سه گام 6

 تا تواني در جهان يك رنگ باش

خالي از چند رنگ باش

قالي از چند رنگ بودن

زير پا افتاده است.    گـــام اول 

 

زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از حادثه هاست

چند برگی را تو ورق خواهی زد

مابقی را قسمت . . .    گـــام دوم   

 

در ميان هر سيب، دانه ها محدود است

در دل هر دانه، سيب ها نا محدود

چيستانيست عجيب

دانه باشيم نه سيب  . . .  گـــام سوم   

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 22:55 |  لینک ثابت   •