تبليغاتX
قلم و اطلاع رساني آزاد

پنجشنبه 28 خرداد1388

آدم و دنيا

پدر روزنامه مي خواند .اما پسر كوچكش مدام مزاحمش مي شد.حوصله ي پدر سر رفت و صفحه اي از روزنامه را كه نقشه ي جهان را نمايش مي داد جدا و قطعه قطعه كرد و به پسرش داد.

"بيا ! كاري برايت دارم. يك نقشه ي دنيا به تو مي دهم. ببينم مي تواني آن را دقيقا همان طور كه هست بچيني ؟"

پسر قبول كرد  و پدر دوباره سراغ روزنامه اش رفت. مي دانست پسرش تمام روز گرفتار اين كار است. اما يك ربع ساعت بعد پسرك با نقشه ي كامل برگشت.

پدر با تعجب پرسيد:"مادرت به تو جغرافي ياد داده؟"

پسرجواب داد:"جغرافي ديگر چيست؟"

پدر پرسيد:"پس چگونه توانستي اين نقشه ي دنيا را بچيني؟"

پسر گفت:" اتفاقا پشت همين صفحه تصويري از يك آدم بود. وقتي توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنيا را هم دوباره ساختم.

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:10 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 23 بهمن1387

متشکرم

(اثری از آنتوان چخوف)

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم .

 به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سي‌‌‌روبل به شما بدهم اين طور نيست؟

 -  چهل روبل .

 -  نه من يادداشت كرده‌‌‌‌ام، من هميشه به پرستار بچه‌‌هايم سي روبل مي‌‌‌دهم. حالا به من توجه كنيد.

 شما دو ماه براي من كار كرديد.

 -  دو ماه و پنج روز

 -  دقيقاً دو ماه، من يادداشت كرده‌‌‌ام. كه مي‌‌شود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد. همان طور كه مي‌‌‌‌‌دانيد يكشنبه‌‌‌ها مواظب «كوليا» نبوديد و براي قدم زدن بيرون مي‌‌رفتيد.

  سه تعطيلي . . . «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چين‌‌هاي لباسش بازي مي‌‌‌كرد ولي صدايش درنمي‌‌‌آمد. ....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 1:53 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 19 دی1387

سه گام 9

***هوالحق***

*** حركتي به سوي حقيقت ***

فرقي نمي‌كند

گودال آبي كوچك باشي

يا درياي بيكران

 زلال كه باشي آسمان در توست .

                             گـــام اول

 

هيچ چيز واقعا خراب نيست !

حتی ساعتيكه از كار افتاده ، دو بار در روز

زمان را درست نشان می دهد .

  اديسون                     گـــام دوم

  

فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن .

 خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند، ولی نسوزاند .

                                گـــام سوم
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:57 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 11 دی1387

زندگي كن چنانكه بايد....

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم ........
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید:خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتا" گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید ..... و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند.
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید..........

زندگی کن....  زندگی همینه.....

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 5:55 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 4 دی1387

حکایت زندگی

 تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟"

صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.

مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 20:54 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 19 آذر1387

سه گام 8

***هوالحق***

*** حركتي به سوي حقيقت ***

دنيا دو روز است

 يک روز با تو و روز ديگر عليه تو

 روزي که با توست مغرور مشو

و روزي که عليه توست نااميد مگرد

زيرا هر دو پايان پذيرند .

  « امام علي (ع) »     ‘گـــام اول

                                                  

  بـگذاريد و بـگذريد

 بـبينيد و دل نـبنديد 

چشم بيـندازيد و دل نبـازيد

كه ديـر يا زود بايد گـذاشت و گـذشت .

 « امام علي (ع) »      گـــام دوم

 اشکـها خشک نمی شوند

مگر بر اثر قساوت قلبـها

و قلبـها سخت و قسی نمی گردد مگر به سبب زيادی گناهان .  

 « امام علي (ع) »       گـــام سوم

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 2:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 5 آذر1387

هنر مداد بودن

   درمداد پنج صفت موجود هست که برای زیست اثربخش باید به چنگش آورد.

اول: هرمداد کاری از یک اثر ساده (بی مفهوم و بی ارزش) تا یک شاهکار(چه یک آثار ادبی، چه یک تحلیل سیاسی،اقتصادی، علمی،... تا یک تصمیم مهم) می تواند خلق کند اما هرگز فراموش نمی شود که دستی وجود دارد که هرحرکت او را هدایت می کند.

" به باور نگارنده برای من وشما این دست  خدا است."

دوم: مداد گاهی ازآن چه می نویسد دست کشیده و ناچارا به مداد تراش رجوع می کند . این زمان رنج وسختی مداد است  اما حاصل تیزترشدن نوک اوست. و اثری که از خود به جای می گذارد  ظریف تر،باریک تر و درنتیجه زیبا تر(تو بخوان گزیده تر) خواهد بود ،پس بدانید  باید رنج هایی تحمل شود تا زخاک گوهر کیمیا شود ،به واقع در رنج ها ست که فولاد آبدیده می شود و انسانی بهتر ،کامل تر و ظریف تری ظهور می کند.

سوم: نوشتن با مداد همیشه این اجازه را به نویسنده(خالق اثر) می دهد که برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کند و این امتیاز یکی از بهترین های مداد است(روحیه ی انتقاد پذیری و اثر دادن بی وقفه ی پاک کردن اشتباه و بسترسازی خلق اثر بهتر ودرست ).

چهارم: در خلق اثرش  چوب یا شکل خارجی مداد چندان مهم نیست. ذغالی اندرونی اش است که اهمیت دارد. این نشان از این دارد که در خلق شاهکار باید به اندرون نظر دوخت (مضمون) نه ظاهر (شکل) به عبارتی توانایی درونی  همیشه از زیبایی های ظاهری مهم تر است.

و بالاخره صفت پنجم: مداد با هر حرکت همیشه اثری از وجودش به جا می گذارد . پس بدانید  با هر حرکت و تصمیم از خود ردی بهر حال   به جا می گذاریی. سعی داشته باشید حرکات تان هشیارانه باشد. مراقب باشید، همیشه به اثری که از خود بر جای می گذارید حساس بوده و دقت کافی داشته باشید. 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:17 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 30 آبان1387

تنازع برای بقا ( چابك بودن ) :

هر روز صبح در گوشه‌اي از صحراي آفريقا غزالي از خواب بيدار مي‌شود. غزال مي‌داند كه در آن روز بايد چالاكتر از همه درندگان تيزرو باشد و گرنه مرگ، او را خواهد بلعيد.

در گوشه‌اي ديگر از اين صحرا هر روز شيري از خواب بيدار مي‌شود كه مي‌داند بايد يكي از آهوان تيزپا را به چنگ آورد وگرنه بايد منتظر مرگ باشد!

مهم نيست ما شير باشيم يا غزال. مهم اين است كه بدانيم بايد هر روز چابكتر از روز قبل باشيم . 
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 11:14 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 26 آبان1387

سه گام 7

 ***هوالحق***

*** حركتي به سوي حقيقت ***

برای کشف اقيانوس های جديد

بايد شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشيد

اين جهان ، جهان تغيير است نه تقدير !

 تولستوي                                      گـــام اول                                                   

  مردم اشتباهات زندگی خود را

روی هم می ريزند و از آنها غولی بوجود می آورند

که نامش تقدير است .

  جان اوليور هاينز                           گـــام دوم

 

جاده ي خوشبختي در دست تعميره !

 دور بزن برگرد ، اين اسمش تقديره ...

                                              گـــام سوم

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 13 آبان1387

در راه زندگي، تند نران!

روزي‌، مديري‌ بسيار ثروتمند و سرشناس‌ از خياباني‌ عبور مي‌كرد. او سوار بر اتومبيل‌ گرانقيمتش‌سريع‌ رانندگي‌ مي‌كرد و از راندن‌ آن‌ لذت‌ مي‌برد. البته‌ مراقب‌ بچه‌هايي‌ بود كه‌ گاه‌ و بيگاه‌ از گوشه‌ و كنارخيابان‌، به‌ وسط خيابان‌ مي‌پريدند كه‌ ناگهان‌ چيزي‌ ديد. اتومبيل‌ را متوقف‌ كرد ولي‌ متوجه‌ كودكي‌ نشد. در حالي‌ كه‌ حيرت‌ زده‌ به‌ اطرافش‌ نگاه‌ مي‌كرد، ناگهان‌ آجري‌ به‌ در اتومبيل‌ خورد و آن‌ را كاملا قر كرد! ازفرط خشم‌ و عصبانيت‌ از اتومبيل‌ پياده‌ شد و يقه‌ اولين‌ كودكي‌ را گرفت‌ كه‌ در آن‌ حوالي‌ ديد. بعد درحالي‌ كه‌ او را محكم‌ تكان‌ مي‌داد، فرياد كشيد: “اين‌ چه‌ كاري‌ بود كه‌ كردي‌؟ تو كه‌ هستي‌؟ مگر عقلت‌ رااز دست‌ داده‌اي‌؟ مي‌داني‌ اين‌ اتومبيل‌ چقدر ارزش‌ دارد؟ و تو چه‌ خسارتي‌ با زدن‌ آجر و قر كردن‌ در آن‌به‌ بار آورده‌اي‌؟”

    پسربچه‌ كه‌ شرمنده‌ به‌ نظر مي‌رسيد، در حالي‌ كه‌ بغض‌ كرده‌ بود، گفت‌: “آقا، خيلي‌ معذرت‌مي‌خواهم‌. فقط يك‌ لحظه‌ به‌ حرف‌هايم‌ گوش‌ كنيد. به‌ خدا نمي‌دانستم‌ چه‌ كار ديگري‌ بايد انجام‌ دهم‌.چاره‌اي‌ نداشتم‌. آجر را پرت‌ كردم‌، چون‌ هيچ‌ راننده‌اي‌ حاضر نشد بايستد و كمكم‌ كند”... .


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 22:50 |  لینک ثابت   • 

شنبه 4 آبان1387

سه گام 6

 تا تواني در جهان يك رنگ باش

خالي از چند رنگ باش

قالي از چند رنگ بودن

زير پا افتاده است.    گـــام اول 

 

زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از حادثه هاست

چند برگی را تو ورق خواهی زد

مابقی را قسمت . . .    گـــام دوم   

 

در ميان هر سيب، دانه ها محدود است

در دل هر دانه، سيب ها نا محدود

چيستانيست عجيب

دانه باشيم نه سيب  . . .  گـــام سوم   

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 22:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه 27 مهر1387

ترسها و بی باکی های بیجا

چرا بعضي مواقع

از سوسک میترسیم از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم !
از عنکبوت میترسیم از این که تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمیترسیم
!
از خفاش شب میترسیم از شبی که افکارمون خفاشی میشه نمیترسیم
!
از خوب سرخ نشدن سبزی قورمه میترسیم از سرخ کردن آدما از خجالت نمیترسیم
!
ازجا نیفتادن خورشت میترسیم از این که هیچ کسی جای خودش نباشه نمیترسیم
!
از دیر جوش اومدن آب برای چای میترسیم از جوش آوردن خون آدما نمیترسیم
!
از لولو خور خوره های تو فیلم ها میترسیم از هیولای نفس نمیترسیم
!
از تاریکی میترسیم از خاموش کردن آخرین شمع تو تاریکی نمیترسیم
!
از گم کردن سکه هامون میترسیم ازسکه  یه پول کردن دیگران نمیترسیم
!
از سرماخوردگی میترسیم از سر خورده کردن دوستامون نمیترسیم
!
از شکستن لیوان میترسیم از شکستن دل آدما نمیترسیم
!
از لکه دار شدن لباسای سفید میترسیم از کثیف شدن سفیدی روحمون نمیترسیم
!
از خواب موندن میترسیم از عمری که همه به خواب سپری شد نمیترسیم
!
از وقت کم آوردن میترسیم ازهدر رفتن وقتی که داریم نمیترسیم
!
از درس پرسیدن و امتحان پس دادن میترسیم از رد شدن تو امتحان آخری نمیترسیم
!
از اینکه بهمون خیانت کنند میترسیم از خیانت کردن به خودمون نمیترسیم
!
از اینکه دلمون بشکنه میترسیم از درب و داغون کردن دل آدما نمیترسیم
!
از اینکه دلخورمون کنند میترسیم از دل خون کردن دیگران نمیترسیم
!
از گم کردن راه میترسیم از هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدن نمیترسیم
!
از خستگی سفر میترسیم از دست خالی رفتن و برگشتن نمیترسیم
!
از اینکه نادیده گرفته شیم میترسیم از اینکه نادیدنی هارو نمی بینیم نمیترسیم !

از اینکه یه روز تموم بشیم میترسیم از اینکه تموم نشده بی مصرف شیم نمیترسیم
!
از اینکه آدما فراموشمون کنند میترسیم از اینکه خدا از یادمون بره نمیترسیم ...

 چه  كنيم تا اينگونه نشويم ؟

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 22:32 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 21 مهر1387

سه گام 5

***هوالحق***

کسی که بهشت را در زمين نيافته است

آنرا در آسمانها نيز نخواهد يافت .

خانه ی خدا نزديك ماست و

تنها اثاث آن عشق است .

 « اميلي ديكنسون »

                                              گام اول

وقتي با انگشت به كسي اشـاره مي كنيم

به ياد داشته باشيم كه سه انگشت ديگر

به طرف خودمان بر گشته اند .

 « فن لوبرتيس»

                                              گام دوم 

                                            

براي پيشرفت و پيروزي

سه چيز لازم است :

اول پشتكار ، دوم پشتكار، سوم پشتكار.

 « لرد آيبوري »

                                             گام سوم

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 2:20 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 16 مهر1387

مـادر

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت  و از او پرسيد:

مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،

اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟  خداوند پاسخ داد:

در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

 اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه:

اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.  خداوند لبخند زد:

فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد

 تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود

 کودک ادامه داد:  من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟.. خداوند او را نوازش کرد و گفت: .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:8 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 4 مهر1387

مردان

***بنام آنكه جان را فكرت آموخت.***

 مردان كوچك به يكديگر مي پردازند.

 

مردان متوسط به وقايع مي پردازند.

 

مردان بزرگ به ايده مي پردازند.

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 21 شهریور1387

سه گام 4

***هوالحق***

*** حركتي به سوي حقيقت ***

تا زماني كه به فردا اميدواري اقتـدار ازان توست.

آنچه كه كرم ابريشم آنرا پايان دنيا

مي پندارد، درنظر پروانه آغاز زندگيست.

                                                گــــــام اول

دنيا آنقدر وسيع است كه

براي همه مخلوقات جايي هست

به جاي آنكه جـاي كسي را بگيريد

تلاش كنيـد جاي واقعي خود را بيابيـد .

       (چارلي چاپلين)

                                               گــــــام دوم

 

برای پرش های بلنـد گاهی لازم است ،

چند گامی عقب رويم .

 (ارد بزرگ)

                                               گــــــام سوم

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 3:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه 15 شهریور1387

دوباره فكر كن ...

 ***به نام خدايي كه در اين نزديكي است ***

 هيچوقت شخصيت خودت رو براي كسي تشريح نكن.

چون كسي كه تو رو دوست داشته باشه بهش نيازي نداره،
و كسي كه ازت بدش بياد باور نمي كنه.

 

وقتي دائم ميگي گرفتارم، هيچ وقت آزاد نميشي.

وقتي دائم ميگي وقت ندارم،بعد هيچوقت زمان پيدا نمي كني.

وقتي دائم ميگي فردا انجامش ميدي، اونوقت فرداي تو هيچ وقت نمياد.

  

وقتي صبحا از خواب بيدار ميشيم، ما دوتا انتخاب داريم. برگرديم بخوابيم و رويا ببينيم،  يا بيدار شيم و روياهامون رو دنبال كنيم.

انتخاب با شماست...

ما كسايي كه به فكرمون هستن رو به گريه مي اندازيم.
ما گريه مي كنيم براي كسايي كه به فكرمون نيستن.
و ما به فكر كسايي هستيم كه هيچوقت برامون گريه نمي كنن.

اين حقيقت زندگيه. عجيبه ولي حقيقت داره. اگه اين رو بفهمي،

هيچوقت براي تغيير دير نيست.

 وقتي تو خوشي و شادي هستي عهد و پيمان نبند. وقتي ناراحتي جواب نده. وقتي عصباني هستي تصميم نگير. دوباره فكر كن..، عاقلانه رفتار كن.

 

زندگی، برگ بودن در مسیر باد نیست، امتحان ریشه هاست.!

ریشه هم هرگز اسیر باد نیست. زندگی چون پیچک است،

انتهایش میرسد پیشه خدا.

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:12 |  لینک ثابت   • 

شنبه 2 شهریور1387

برشي از کتاب "لطفا گوسفند نباشيد!"(خود شناسي)

تقدیم به عزیزانی که نمی خواهند گوسفند باشند

چگونه محبوب معبود شویم؟

از دو راه: 1- عمل به فرامین او 2- دوست داشتن خلق.

1- عمل به فرامین و احکام او:
در طول زندگی بایستی احکام و فرامین او را به جای آورد.

"اٌشو" راه رسیدن به حضور حق را در قالب حکایتی چنین می نگارد:

روزی عارف کبیری در خانه اش نشسته بود، پیرمردی از روستایی دور به دیدن او آمد و گفت:

"ای قدیس! چه گویم که به خدا برسم و محبوب او شوم؟!"

عارف نگاهی به او کرد و گفت: "خوش بگذران، با شادی ات خدا را نیایش کن!"

لحظاتی بعد مرد جوانی به حضور عارف رسید و گفت: "چه کنم تا به خدا برسم؟"

عارف گفت: "زیاد خوش گذرانی نکن!"

جوان تشکر کرد و رفت. یکی از شاگردانش که آن جا نشسته بود گفت: "استاد بالاخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه!"

عارف گفت: "سیر و سلوک روحانی و رسیدن به حضور حق مانند بندبازی است که چوبی در دست دارد گاهی آن چوب را به طرف راست و گاهی به طرف چپ می برد تا تعادل خود را روی بند نگه دارد.

آن چوب را چوب تعادل گویند!"

به خاطر بسپار: تعادل و میانه روی یگانه راه حصول به خلوت حق می باشد!

"گوراناک" - شاعر ژرف اندیش- در این باره می سراید:

به قلب خویش بنگر
آنجا "او" سلطان تو، مسکن دارد.
به "او" و نه خویش عشق بورز!
همچون "او" اندیشه کن
خواست "او" را بخواه .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:10 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 اردیبهشت1387

دیوار شیشه ای ذهن

 

یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.

ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .

میدانید چرا؟

اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود . اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی

ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 22:33 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 اردیبهشت1387

دوستي

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: ”كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!“

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم. همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.  

                        

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم. همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ” اين بچه ها يه مشت آشغالن!“ .............


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 22:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 22 اردیبهشت1387

داستان كينه

   معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند.او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند . در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود.

معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند . روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده.

 

به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند.

معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟ » بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند.

آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید.

بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟ »

  پس هميشه سعي كنيم كينه كسي رو به دل نگيريم بلکه به خوبیهای شخص بیشتر بیاندیشیم تا کینه ای از اون به دل بگیریم .
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 21:45 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 اردیبهشت1387

عشق و محبت

 يكي بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود .
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد .در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.مَرد وارد شد و آنجا ماند.چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت اين کار شما تروريسم خالص است.نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟

                                                                         

شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت : آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند درجهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و به هم احترام می گذارند جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد.

وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:

با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند.

 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 17 اردیبهشت1387

میخ در دیوار

سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود؛

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.  .....


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:16 |  لینک ثابت   • 

جمعه 6 اردیبهشت1387

مواظب باش

تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.

موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد

اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.

  

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »

مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.........


ادامه مطلب
نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 0:12 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 5 اردیبهشت1387

عشق - موفقيت - ثروت

زني هنگام بيرون آمدن از  خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم.


غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن  پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!


زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را  دعوت نکنيم؟

 دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.

زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم.  

 هرکجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:57 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 25 فروردین1387

پندهای بزرگان

تمام دنيا راه را براي مردي که مي داند به کجا مي خواهد برود، باز مي کند.

آنون

The whole world steps aside for the man who knows where he is going.

Anon

 از نظر علم پرواز، زنبور عسل نبايد بتواند پرواز کند. ولي چون زنبور عسل اين موضوع را نمي داند ، پرواز مي کند.

ماري اش

Aerodynamically, the bumble bee shouldn't be able to fly, but the bumble bee doesn't know it so it goes on flying anyway.

Mary Kay Ash

کسي لياقت دارد که خود به داشتن آن ايمان داشته باشد.

بودا

He is able who thinks he is able.

Buddha

 نصيحت، وقتي ما جواب را مي دانيم و آرزو مي کنيم کاش نمي دانستيم، لازم است.

اريک يانگ

Advice is what we ask for when we already know the answer but wish we didn't.

Erica Jong.

 

خوشحالي، داشتن آنچه که دلتان مي خواهد نيست، بلکه، خواستن آنچه که داريد.

رابي شاتل

Happiness is not having what you want, but wanting what you have.

Rabbi H. Schachtel

  

سن خود را با تعداد دوستانتان اندازه گيري کنيد نه با تعداد سال ها.

ناشناس

Count your age with friends but not with years.

Anonymous

 

دوستي، شکستني است و مانند اشياء شکستني و قيمتي، نياز به مراقبت دارد.

راندلف بورني

Friendships are fragile things, and require as much handling as any other fragile and precious thing.

Randolph S. Bourne

 

کسي که هرگز اشتباهي مرتکب نشده است، هيچگاه چيز جديدي را امتحان نکرده است.

آلبرت انشتين

Anyone who has never made a mistake has never tried anything new.

Albert Einstein

 

کساني که گذشته را به ياد نمي آورند، محکوم به تکرار آن هستند.

جورج سانتايانا

Those who cannot remember the past are condemned to repeat it.

George Santayana

 

آدم مشهور کسي است که تمام عمر سخت کار مي کند تا معروف شود، سپس عينک تيره مي زند تا شناخته نشود.

فرد آلن

A celebrity is a person who works hard all his life to become well known, then wears dark glasses to avoid being recognized.

Fred Allen

  

خستگي ناپذيري و عدم رضايت، اولين ضروريات پيشرفت هستند.

توماس اديسون

Restlessness and discontent are the first necessities of progress.

Thomas Alva Edison

 

چه تفاوتي دارد که چند نفر خواهان داشته باشي وقتي که هيچ کدام جهان را به تو هديه نمي دهند.

ژاکوب لاکان

What does it matter how many lovers you have if none of them gives you the universe?

Jacques Lacan

 

موانع (پيشرفت) چيزهاي وحشت انگيزي هستند که وقتي چشم از هدف برداري، ظاهر مي شوند.

هنري فورد.

Obstacles are those frightful things you see when you take your eyes off your goal.

Henry Ford

 

تنها چيزي که بايد از آن ترسيد، خود ترس است.

فرانکلين روزولت.

The only thing we have to fear is fear itself.

Franklin D. Roosevelt.

 

شخصيت ما عبارت است از عملکرد ما، زماني که فکر مي کنيم هيچکس ما را نمي بيند.

جکسون بران.

Our character is what we do when we think no one is looking.

H. Jackson Brown, Jr

  

سرنوشت، مربوط به شانس نيست، بلکه انتخابي است. چيزي نيست که منتظرش بمانيم، بلکه بايد به آن برسيم.

ويليام برايان.

Destiny is not a matter of chance, it is a matter of choice; it is not a thing to be waited for, it is a thing to be achieved.

William Jennings Bryan

 

نصيحت مانند برف است. هرچه نرمتر ببارد، بيشتر مي ماند و عميقتر در ذهن نفوذ ميکند.

ساموئل تيلور.

Advice is like snow; the softer it falls, the longer it dwells upon, and the deeper it sinks into the mind.

Samuel Taylor Coleridge

 

تنها اشتباه واقعي آن است که چيزي از آن نياموزيم.

جان پاول.

The only real mistake is the one from which we learn nothing.

John Powell

بهتر است بر روي پاهايت بميري تا اينکه بر روي زانوهايت زندگي کني.

اميليانو زاپاتا.

It is better to die on your feet than to live on your knees.

Emiliano Zapata

 

برخي از مردم هر کجا که مي روند باعث خوشحالي مي شوند و برخي، وقتي که مي روند.

اسکار وايلد.

Some cause happiness wherever they go; others whenever they go.

Oscar Wilde

  

موفقيت در ازدواج فقط در يافتن همسر مناسب نيست، بلکه در بودن همسري مناسب است.

 بارنت بريکنر

Success in marriage does not come merely through finding the right mate, but through being the right mate.

Barnett Brickner

 

خداوند نمي توانست در همه جا حضور داشته باشد، پس، مادران را آفريد.

آنون

God could not be everywhere and therefore he made mothers.

Anon

 هوشمندي مرد را از روي جوابهايش مي توان تشخيص داد و درايت او را از سوالاتش مي توان فهميد.

نقيب محفوظ

You can tell whether a man is clever by his answers. You can tell whether a man is wise by his questions.

Naguib, Mahfouz

 

اندازه واقعي ثروت شما، برابر ارزش و منزلت شما پس از از دست دادن تمام پولتان است.

آنون

The real measure of your wealth is how much you'd be worth if you lost all your money.

Anon

 

موفقيت، آموزنده بزرگي است، ناکامي، معلمي بزرگتر.

ويليام هازليت

Prosperity is a great teacher; adversity a greater.

William Hazlitt

 

به همه پديده ها طوري نگاه کن انگار که براي اولين بار است آن را مي بيني يا براي آخرين بار. آنگاه زندگي تو در زمين شکوهمند خواهد شد.

بتي اسميت

Look at everything as though you were seeing it for the first time or the last time. Then your time on earth will be filled with glory.

Betty Smith

 

مردم براي يافتن تکامل و خوشحالي، مسيرهاي مختلفي را انتخاب مي کنند. چون آنها در مسير شما نيستند، به اين معني نيست که گم شده اند.

   جکسون براون

 

People take different roads seeking fulfillment and happiness. Just because they're not on your road doesn't mean they've gotten lost.

H. Jackson Brown, Jr.

 

صداقت، اولين فصل از کتاب معرفت است.

  توماس جفرسون

 

Honesty is the first chapter in the book of wisdom.

Thomas Jefferson

هيچ چيز به سادگي کسب تجربه، و هيچ چيز به سختي به کار بستن آن نيست.

 جوش بيلينگز

 

There is nothing so easy to learn as experience and nothing so hard to apply.

Josh Billings

هيچ آرزوئي براي شما (از طرف خداوند) خلق نمي شود مگر اينکه قدرت تحقق آن نيز داده شود. البته براي رسيدن به آن بايد تلاش کنيد.

   ريچارد باخ

 

You are never given a wish without also being given the power to make it come true. You may have to work for it, however.

Richard Bach

 

عشق نارس مي گويد: دوستت دارم چون به تو نياز دارم. عشق کامل مي گويد: به تو نياز مندم چون دوستت دارم.

 اريک فروم

 

Immature love says: 'I love you because I need you.' Mature love says 'I need you because I love you.

Erich Fromm

هيچ چيز به سادگي کسب تجربه، و هيچ چيز به سختي به کار بستن آن نيست.

 جوش بيلينگز

 

There is nothing so easy to learn as experience and nothing so hard to apply.

Josh Billings

يكي از پايدارترين خصوصيت‌هاي ايمان،‌ نابردباري آن است. ايمان هرچقدر محكمتر باشد، نابردباري هم بيشتر است. انسان‌هايي كه به زير سلطه يقين درآمده باشند نمي‌توانند آناني كه اين يقين را نپذيرفته‌اند، تحمل كنند.

   گوستاو لوبون

 One of the most constant characteristics of beliefs is their intolerance. The stronger the belief, the greater its intolerance. Men dominated by a certitude cannot tolerate those who do not accept it.

Gustave Le Bon
--Opinions And Beliefs
 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:37 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 14 فروردین1387

سخنان بزرگان

       وقتي ارتباط عاشقانه ات به انتها ميرسد ، فقط به سادگي بگو«همه اش تقصير من بود .

جكسون براون

 

·       اگر به مهماني گرگ مي رويد ، سگ خود را به همراه ببريد .

گوته

 

·       آنكسي كه از رنج زندگي بترسد ، از ترس در رنج خواهد بود .

چيني

 

·       وقتي نانوا نان را با دقت و وسواس مي پزد و به دست مشتري ميدهد ، خدا با او در كنار تنور ايستاده است .

كريستيان بوبن

 

·       اگر قرار است براي چيزي زندگي خود را خرج كنيم ، بهتر آن است كه آنرا خرج لطافت يك لبخند و يا نوازشي عاشقانه كنيم .

شكسپير

 

·       استعداد در فضاي آرام رشد ميكند و شخصيت در جريان كامل زندگي .

گوته

 

·       بيش از هر چيز نخست بدان كه چه ميخواهي .

فوخ

 

·       بردن ، همه چيز نيست ، اما تلاش براي بردن چرا .

لومباردي

 

·       اگر خاموش بنشيني تا ديگران به سخنت آورند ، بهتر از آنست كه سخن بگويي و خاموشت كنند.

سقراط

 

·       عادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند .

شكسپير

 

·       از استثنائـات است كه كسي را بـه خاطر آنچه كه هست دوست بدارند . اكثر آدمها چيزي را در ديگران دوست دارند كه خود به آنها امانت مي دهند : خودشان را ، تفسير و برداشت خودشان را از او ..............

گوته

 

·       ماهي و مهمان دو روز اول خوب هستند ، از روز سوم بو مي گيرند .

( البته از ديد اسپانيولي ها )

 

·       در روز عشاق براي دوستت كارتي بفرست و روي آن بنويس : « از طرف كسيكه فكر ميكند تو بينظيري » .

براون

 

·       عشق ما را ميكشد تا دوباره حياتمان ببخشد .

بوبن

 

·       مردان آفريننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان .

رومن رولان

 

·       جريان زندگی چيزی جز مبارزه ميان عاطفه وعقل نيست .

مارک تواين

 

·       آزادی متعلق به يک نفر نيست ، مال همه است .

اسپنسر

 

·       هر کس مرتکب اشتباهی شده ، اکتشافی هم نکرده است .

گاليله

 

·       با ديگران آنگونه رفتار کن که ميخواهی با تو رفتار شود .

براون

 

·       نياسائيد ، زندگی در گذر است . برويد و دليری کنيد ، پيش از آنکه بميريد ، چيزی نيرومند و متعالی از خود بجای گذاريد ، تا بر زمان غالب شويد .

گوته

 

·       عشق ما را می کشد تا دوباره حياتمان بخشد .

شكسپير

 

·       لبخند، حتی زمانيکه بر لبان يک مرده می نشيند ، بازهم  زيباست .

کريستيان بوبن

 

·       نامه ، خاص ترين ياد بودی است که شخص از خود بجا می گذارد .

ناشناس

 

·       نيکی و سود خويش را در زيان ديگران مخواه .

زرتشت

 

·       من آينده را دوست دارم چون بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم .

کترينگ

 

·       برای آنکه عمر طولانی باشد ، بايد آهسته زندگی کنيم .

سيسرون

 

·       به گونه ای زندگی کنيد که وقتی فرزندانتان به ياد عدالت ، صداقت و مهربانی می افتند ، شما در نظرشان تداعی شويد .

جکسون براون

 

·       هرکس بايد روزانه يک آواز بشنود ، يک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند .

گوته

 

·       تواضع بيجا آخرين حد تکبر است .

لابروير

 

·       هيچکس بدبخت تراز کسی نيست که هميشه خوشبخت است .

هلندی

 

·       آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرين معمولی و پيش و پا افتاده اند .

گوته

 

·       در دعوا اولين مشت را بزن و محکم هم بزن .

جکسون براون

 

·       فقط به ندای کودک درون خويش گوش بسپار نه هيچ ......

کريستيان بوبن

 

·       سعادت ديگران بخش مهمی از خوشيختی ماست .

رنان

 

·       با مردمان نيک معاشرت کن تا خودت هم يکی از آنان به شمار روی .

ژرژهربرت

 

·       با تقوی و خوبی ميتوان سعادت آفريد .

زنون

 

·       برای شب پيری در روز جوانی چراغی بايد تهيه کرد .

پلوتارک

 

·       هرگز فرصت گفتن « دوستت دارم » را از دست مده .

براون

 

·       اميد با مرگ هم به گور نمی رود .

شيلر

 

·       مرور زمان به خودی خود بسياری از نگرانی ها را از بين می برد .

ديل کارنگی

 

·       هر چه نور بيشتر باشد ، سايه عميق تر است .

گوته

 

·       همه زيبايی های بی پيرايه ازعشق سرچشمه می گيرند،اماعشق از چه چيز سرچشمه می گيرد؟ عشق از جنس چيست ؟ اين فرا طبيعی از کدامين طبيعت جاری شده است؟ زيبايی زاده ی عشق است. عشق زاده ی توجه و اعتناست ، توجه ای ساده به ساده ها . توجه ای متواضعانه به هر آنچه که متواضع و بی پيرايه است . توجه ای زنده به همه ی زندگی ها .

بوبن

 

نوشته شده توسط حمید جبارزاده در 23:21 |  لینک ثابت   •